" آن که در ستر ِ حضرت اعلی نشسته است، زیر سایه قادر مطلق ساکن خواهد بود.درباره ی خداوند می گویم که او ملجا و قلعه من است.و خدای من که بر اوتوکل دارم.زیرا که او تورا از دام صیاد خواهد رهانید.و از وبای خبیث . به پرهای خود تو را خواهد پوشاند، و زیر بالهایش پناه خواهی گرفت. راستی ِ او تو را مجن و سپر خواهد بود. از خوفی در شب نخواهی ترسید، و نه از تیری که در روز می پرد. و نه از وبایی که در تاریکی می خرامد، و نه از طاعونی که وقت ظهر فساد می کند. هزار نفر به جانب تو خواهند افتاد، و ده هزار به دست ِ راستِ تو. لیکن نزد تو نخواهد رسید. فقط به چشمان خود خواهی نگریست. و پاداش شریران را خواهی دید. زیرا گفتی تو ای خداوند ملجای من هستی، و حضرت اعلی را ماوای خویش گردانیده ای. هیچ بدی بر تو واقع نخواهد شد، و بلایی نزد خیمه تو نخواهد رسید. زیرا که فرشتگان ِ خود را درباره تو امر خواهد فرمود، تا در تمامی راه هایت تو را حفظ نمایند. ترا بر دست های خود برخواهند داشت، مبادا پای خود را به سنگ بزنی. برشیر و افعی پای خواهی نهاد. شیربچه و اژدها را پایمال خواهی کرد. چون که به من رغبت دارد، او را خواهم رهانید. و چون که به اسم من عارف است، او را سرافراز خواهم ساخت. چون مرا خواند، او را اجابت خواهم کرد. من در تنگی با او خواهم بود. و او را نجات داده معزز خواهم ساخت. به طول ایام او را سیر می گردانم، و نجات خویش را بدو نشان خواهم داد."
برگرفته از مزمور نود و یکم
حال ِ خوشم رو این روزا ، رگه ای از تشویش و اضطراب، نیست و نابود میکنه ... وقتی این جمله در اعماق وجودم فریاد می کشه..."تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم، کار ِ دل نباشی، تمومه عزیزم" ... دلم می لرزه ... عرق سرد از تیره پشتم روان میشه ... "با توام، که داری ، به گریه ام می خندی، کاش می شد... " تمام تنم می لرزه، چشمام بی قرار و بی تاب توی چشمخونه می چرخن و سوزششون بیچاره ام می کنه... اینجور وقتها از آینه فراری ام... چی داره این چشمای خسته ی تبدار...! که هر لحظه به رنگی درمیاد؟؟!! کاش این رگه ها اینجوری خرابم نمی کرد!...
روز بعد آینه اولین شاهد ِ تلخیه به گِل نشسته ی این رگه هاست... بینوا آینه! بیچاره دل!